نگاهی به برترین آثار اورسن ولز؛ از “همشهری کین” تا “ت مثل تقلب”

“اورسون ولز” در طول زندگیش فردی چندقطبی بوده و در سه رسانه پیشگام بوده است: رادیو (برنامه رادیویی مشهور او با نام “جنگ کلمات”)، تئاتر (او در پروژه تئاتر تازه تأسیس فدرال درگیر بوده، و بودجه تئاتر مرکوری را تأمین کرد)، و فیلم.

ممکن است برخی باور داشته باشند که حرفه او در فیلمسازی به خوبی شکل نگرفت، و اینکه ممکن است او نابغه‌ای خلاق بوده باشد که خیلی زود افول کرد (او اولین فیلم خود را در 24 سالگلی کارگردانی کرد)، یا اینکه او شارلاتانی متوهم بوده که بودجه خود را بیش از حد استفاده کرده، و خیلی وقت پیش از حد خود گذشته است، او برخی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما را کارگردانی کرده است، و در سبک خود فوق العاده بوده است. با پروشات همراه باشید.


10. قصه جاویدان – The Immortal Story – 1968

فیلمی تلویزیونی که ولز در فرانسه ساخت، این فیلم کوتاه براساس رمان “ایزاک دینسن” ساخته شده، و نمایشی از بهترین‌های ولز می‌باشد. داستان در ماکائو اتفاق میفتد، در آنجا مردی میلیونر (با بازی خود ولز) به نام “آقای کلی” که در عمارتی آیینه‌ای زندگی می‌کند، در حال مرگ است، درست مانند دیگر شخصیت‌های اصلی ساخته ولز او هم تمام زندگی خود را صرف اندوختن ثروت کرده است. او که شب‌ها نمی‌تواند به راحتی به خواب برود، از یکی از منشی‌هایش درخواست می‌کند که برایش قصه بگوید.

زمانی که منشی تمام داستانهایی را که بلد بوده تعریف می‌کند، نقل قولی از یاشا را بازگو می‌کند، اما کلی در جواب به او می‌گوید: “ترجیح می‌دهم چیزهایی را که واقعاً اتفاق افتاده‌اند را بشنوم”، و داستانی را که از یک دریانورد شنیده بود را تعریف می‌کند. همینکه او داستان را تعریف می‌کند، منشی به او می‌گوید که این داستان از یک دریانورد قدیمی است و او نیز آن را شنیده.

سپس کلی به منشی مأموریت می‌دهد که داستان- از دریانوردی که مردی ثروتمند او را به خانه‌اش می‌برد تا با زنی جوان رابطه جنسی برقرار کند و مرد ثروتمند برای لذت آنها را تماشا کند و در تمام مدت به آنها پول می‌دهد- را برای شبیه سازی بکند. منشی تلاش می‌کند تا افراد مورد نظر را پیدا کند، اما تنها چیزی که می‌یابد، یک زن باکره میانسال است (جین مورئو). دریانوردی که پیدا می‌کند، کاملاً هیجان زده است و اهمیتی نمی‌دهد که او باکره است.

منتقدان باور داشتند که این فیلم موضوع تازه‌ای را بیان نمی‌کند، و یکدست و کسل کننده است- اما این فیلم که در اواخر حرفه ولز ساخته شده سرشار از توازن و زیبایی است، و در طول حرفه اورسون ولز نادیده گرفته شد- بیشتر به این خاطر که اینکه هر کسی از ادامه دادن این فیلم راضی نخواهد بود.

همچنین بخوانید: 20 فیلمساز تاثیرگذار در کل ادوار سینما


9. بیگانه – The Stranger – 1946

ولز “بیگانه” را ساخت تا ثابت کند که می‌تواند در سیستم هالیوود نیز فیلمسازی کند. به همین دلیل منتقدان آن را فیلمی مهیج و معمولی در نظر گرفتند که ولز برای پول در آوردن ساخت. ولز در این فیلم عناصر مختلف را معمولی نگه داشته است، و این را می‌توان در سبک بصری او احساس کرد، اما “بیگانه” با معیارهای ولز به خوبی همسان شده، و هنوز به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال 1940 به شمار می‌رود.

داستان درباره محقق “ویلسون” است که به کانکدیکات می‌رود، و مجرم جنگی “کونارد مینیک” را آزاد می‌کند تا با تعقیب او فردی بزرگتر به نام “فرانز کیندلر” (ولز) را دستگیر کند که حالا به عنوان یک معلم تاریخ در مدرسه‌ای خصوصی تدریس می‌کند. وقتی ویلسون مطمئن می‌شود که هدف درست را پیدا کرده، حالا نوبت آن می‌رسد که با همسر “رنکین” صحبت کند، و او را متقاعد کند که با فردی شیطانی ازدواج کرده، قبل از آنکه رننکین تحت فشار زیادی که قرار گرفته خود را تحویل دهد.

با اینکه منتقدان “بیگانه” را به عنوان شبیه سازی فیلم “سایه یک شک” (Shadow of a Doubt) اثر “هیچکاک”نپذیرفتند (با بازی دوست قدیمی ولز “جوزف کاتن”)، اما این فیلم جایزه اسکار بهترین فیلمنامه را دریافت کرد، و حرفه کارگردانی ولز را احیا کرد. از آخرین فیلم او چهار سال گذشته بود، و او به طرزی کاملاً غیرمنتظره ای توانست با بودجه‌ای کم آن را بسازد.


8. گزارش محرمانه – Confidential Report – 1955

در حالی که این فیلم کارگردان‌های زیادی دارد، و حداقل شش نسخه از آن ساخته شده است، این افسانه از یک قاچاقچی سیگار و دیگر محصولات به نام “گای ون استراتن” (با نقش آفرینی بازیگر رادیویی “رابرت آردن”) که توسط قاچاقچی بین المللی اسلحه و سرمایه دار بزرگ “گرگوری آرکادین” استخدام می‌شود تا گزارشی از گذشته او تهیه کند، برای هر بیننده‌ای که به کارهای اورسون ولز علاقمند است، ضروری می‌باشد.

آرکادین که “ون استراتن” را به دلیل فراموشی مرموز خود استخدام می‌کند، او را در سراسر جهان تعقیب کرده و از راه دور بر تحقیقات او نظارت می‌کند. همچنین آرکادین سعی دارد که ون استراتن را از دختر خود که تنها نقطه ظعف اوست، دور کند، بازیگر این نقش کسی نیست جز همسر آینده ولز، “پاولا موری” زیبا. با توجه به گریم و نوع بازی، داستان تا حدودی تقلیدی به نظر می‌رسد، اما بخشی از زیبایی این فیلم، تقلیدی بودن آن است- ولز نقش آرکادین را به زیبایی و استادانه‌ترین شکل ممکن اجرا می‌کند که این موضوع کمبودهای “رابرت آردن” را پوشش می‌دهد.

پس از بحث‌های ولز با تهیه کننده فیلم “لوئیس دولیوت”، ولز از ساخت فیلمی که خود برای آن زحمت کشیده بود کنار گذاشته شد، و نتوانست صحنه آخر را با دستان خودش کات بدهد. مجموعه دی وی دی‌هایی از نسخه پخش شده “گزارش محرمانه” و دیگرنسخه های انتشار شده از ان موجود است. این فیلم ولز یکی از عجیبترین و سرگرم کننده ترین کارهای اوست.

همچنین بخوانید: کدام کارگردان‌ها پیچیده‌ترین فیلم‌ها را می‌سازند؟


7. محاکمه – The Trial – 1962

“محاکمه” نوشته “فرانتس کافکا” همتایی عالی از سبک ولز است که سبک سیاه و سفید با داستان و روایتی پیچیده دارد، و دیدگاه در آن به صورت کاملاً ناگهانی تغییر می‌کند. این فیلم به قدری عالی کار شد که اورسن آن را یکی از فیلم‌های مورد علاقه خود می‌داند. “آنتونی پرکینز” نقش اصلی یعنی فردی به نام “جوزف کی” را در این فیلم برعهده دارد، و با بازی عالی خود از نقشش در فیلم “روانی” (Psycho) اثر “هیچکاک” دفاع کرد (یا که آن را خراب کرد).

از ابتدای صحنه او را مشاهده می‌کنیم که افرادی ناشناس به جرمی که خودش اصلاً نمی‌داند چیست دستگیرش می‌کنند در نتیجه جوزف می‌ماند و ناتوانیش برای ثابت کردن بی گناهی خود. از اینجا به بعد او راهروهای پر پیچ و خم قانون را طی می‌کند. چیزی که باعث می‌شود ولز کابوس کاغذبازی‌های اداری را به خوبی از نگاه کافکا به نمایش در آورد این است که گویی خود به خوبی این موضوع را درک می‌کند- دولت و قانون‌های مربوط به آن به قدری رسوخ ناپذیر هستند که نه می‌توان آن‌ها را درک کرده و نه از آنها فرار کرد. شاید تجربه ولز با استودیوهای مختلف فیلمسازی در درک این موضوع کمک حالش بوده باشد.

“محاکمه” در فرانسه، آلمان، و ایتالیا فیلمبرداری شد، اما نتوانست در سال 1962 وارد جشنواره فیلم‌های ونیز شود. این فیلم هم که از ابتدای انتشارش با انتقادات متفاوتی روبرو شد شاهاکار دست کم گرفته شده دیگری از ولز است. البته ناگفته نماند که این فیلم یکی از بهترین اقتباس‌های انجام شده در حرفه او بوده است.


6. بانویی از شانگهای – The Lady From Shanghai – 1947

“بانویی از شانگهای” فیلمی به سبک نوآر ساخته شده است که در این سبک برای ولز یک پیروزی محسوب می‌شود، و نشان می‌دهد که دیدگاه ما از خودمان، تا چه حد می‌تواند بی ارزش باشد. این فیلم با تدوین سطحی و داستانی پیچیده، درباره “مایکل او هارا” است که “السا بنیستر” (ریتا هیورت) را در پارک مرکزی ملاقات می‌کند. او و همسر خلافکارش “آرتور” (اورت اسلون) از شانگهای به آنجا سفر کرده‌اند. زمانیکه آن‌ها در کشتی حضور دارند، شریک آرتور، “جورج”، مایکل را متقاعد می‌کند تا کمکش کند خود را به مردن بزند، و پیشنهاد می‌دهد که برای اینکار 5000 دلار به او پول بدهد و نامه اعتراف خود را نیز بنویسد.

طبق معمول ژانر نوآر، یک کارآگاه خصوصی پرونده را به دست می‌گیرد، و پی می‌برد که جورج در واقع می‌خواسته بنیستر را به قتل برساند. کارآگاه موضوع را به مایکل اطلاع می‌دهد تا برایش پاپوش درست کند، و زمانی که مایکل به جورج و بنیستر می‌رسد، مشاهده می‌کند که پلیس در حال بردن جسد جورج است. البته او مقصر است و بنیستر در دادگاه از او دفاع می‌کند. مایکل هنگام صحبت با السا می‌گوید: “خب، هر کسی با گفته یکی دیگه خر میشه” و این یکی از نقل قول‌های بیاد ماندنی اوست.

“بانویی از شانگهایی” یکی از پر جنب و جوش‌ترین کارهای ولز است که در آن صحنه‌هایی عالی فیلمبرداری شده، و سکانس ابتدایی آن جزو بهترین سکانس‌های سبک نوآر می‌باشد. سبک ویرایش کامل آن دقیقاً همان چیزی است که ما می‌توانیم به عنوان ذهن آشفته مایکل تصورش کنیم- به بدترین شکل ممکن برای او پاپوش دوخته‌اند، و حالا از وضعیت اطلاع زیادی ندارد.

نورپردازی و تضاد شدید که نشان دهنده سبک اورسن ولز می‌باشد نیز به زیبایی هر چه تمام‌تر این ژانر را مزین کرده است. استفاده از شیشه و آیینه برای نشان دادن فریب و دروغ به بیننده، چیزی است که باعث شده “بانویی از شانگهای” بتواند نبوغ افسارگسیخته “اورسن ولز” را به خوبی به نمایش بگذارد.

همچنین بخوانید: معرفی 15 فیلم برتر نئو نوآر در تاریخ سینما


5. فالستاف: ناقوس‌های نیمه شب – Falstaff – Chimes At Midnight – 1966

“فالستاف: ناقوس‌های نیمه شب” با ترکیب برخی از نمایشنامه‌های شکسپیر (هنری چهارم بخش 1 و 2، ریچارد دوم، همسران خوش ویندورز، و هنری پنجم) درباره “فالستاف” است، یک دلقک چاق و شخصیتی که معمولاً در تمام نمایشنامه‌های شکسپیر حضور دارد و شاهزاده “هال” می‌باشد. شاهزاده هال در طول فیلم مدام با خود در کشمکش است که به فالستاف که رابطه‌ای پدر و پسری با او دارد، وفادار بماند، یا پدر خونیش شاه هنری چهارم. طبق گفته ولز مرکزیت فیلم درباره “خیانت در دوستی” است.

این فیلم ولز در مقایسه با تجربه‌ای که در کار با سیستم هالیوودی داشته همانند دیگر کارهایش می‌باشد، و بی وفایی‌هایی را که او از سوی دوستان و دشمنانش احساس کرده را به تصویر می‌کشد. ولز روح مهربان فالستاف را احساس کرد، و به همین دلیل است که او را “بزرگ‌ترین مخلوق شکسپیر” می‌نامد. شخصیتی ناراحت کننده، مسخره و دوست داشتنی مانند خود ولز.

درست مانند تقریباً تمام کارهای ولز پس از هالیوود در اواخر سال 1940، برای هزینه‌های فالستاف نیز مشکلاتی گریبانگیر او بود، به اندازه‌ای که حتی به دروغ به تهیه کنندگان اعلام کرد که در حال ساخت نسخه جدیدی از “جزیره گنج” (Treasure Island) است تا بتواند آنها را راضی کند که از کارش حمایت مالی کنند. این فیلم در زمان انتشار مورد تحسین افراد زیادی قرار گرفت، و به عنوان یک شاهکار شناخته شد، همچنین یکی از بهترین کارهای ولز نیز می‌باشد.


4. آمبرسون‌های باشکوه – The Magnificent Ambersons – 1942

دومین فیلم ولز به دلیل اینکه شبیه “همشهری کین” (Citizen Kane) نبود مورد انتقاد قرار گرفت. این فیلم یک سال پس از کین منتشر شد که شخصیت آن به اندازه کین فاسد بود- همانطور که “راجر ادگار” گفت آمبرسون “فیلمی به یادماندنی” بود که ما را به گذشته آمریکا برد جایی که در آن خانواده‌ای در حال تغییر اجتماعی وجود دارد، و پسری به نام “جورج ماینفر” (تیم هولت) سعی دارد پس از مرگ پدرش رابطه‌های مادرش را کنترل کند، و در آخر به سزای عملش می‌رسد.

ماینفر به همراه عمه‌اش سعی دارد رابطه عاشقانه مادرش ایزابل (دولورس کاستلو) با “یوجین مورگان” (جوزف کاتن) را بر هم بزند، در حالی که او با دخترش “لوسی” (ان باکسر) زندگی می‌کند. زن عاشق به دلیل غرور، مردانگی، و در عین حال شکننده و دوست داشتنی بودن یوجین، عاشق این فرد شرور است. با توجه به رمان “بوث تارکینگتون”، این نسخه از فیلم ولز کشمکش درونی او را نشان می‌دهد؛ یعنی جدال بین گذشته و آینده، دلتنگی و شوق، و خواستن زمان خوبی که حالا تبدیل به گذشته شده است.

همچنین “آمبرسون های باشکوه” اولین باری بود که ولز توانست با آن مزه رها شدن و کنترل نکردن را بچشد- اما کمپانی RKO پایان فیلم یعنی سکانس مورد علاقه ولز را تغییر داد، و پس از بررسی متوجه شدند بینندگان از این موضوع ناراضی بودند. پایان اصلی فیلم اینگونه بود؛ زن به گوشه اتاقش می‌رود و وقتی یوجین به دیدن او می‌آید درباره ملاقاتش با جورج در بیمارستان صحبت می‌کند، و بخاطر تمام کارهای اشتباهش عذرخواهی می‌کند. در اینجا زن در جای خود می‌نشیند و چیزی نمی‌گوید، بدون هیچ احساسی. انتهای فیلم به صورتی شادتر تغییر یافت، و به علاوه بیش از 40 دقیقه از فیلم نیز حذف شد.

این فیلم نامزد چهار جایزه اسکار شد از جمله جایزه بهترین تصویربرداری، اما “آمبرسون های باشکوه” در گیشه سینما فروش زیادی نداشت. با این حال، این فیلم به همراه “همشهری کین” و خود “اورسن ولز” شاهکاری حماسی باقی می‌ماند.

همچنین بخوانید: معرفی 20 کارگردان غیرامریکایی که در هالیوود هم خوش درخشیدند


3. ت مثل تقلب – F For Fake – 1974

“ت مثل تقلب” فیلمی جدی درباره تقلب و کلاهبرداری است، و در میان کارهای ولز جادویی می‌باشد. این فیلم درمورد متقلبانی مثل “المیر د هورنی” جاعل اثرهای هنری و همکارش “کلیفورد ایروینگ” می‌باشد. ولز به جنگ رسانه‌های جهانی، و “هاوارد هافز” زیرک توجه می‌کند و به ظلم متخصصان می‌پردازد.

“اگر متخصصی نبود، در نتیجه جاعلی هم پیدا نمی‌شد.” پایه و اساس حقیقت به هسته آن می‌رسد، اما نه بدون شوخی و سرگرمی. ما از دیدن ولز در نقش یک شارلاتان لذت خواهیم برد. شوخی هایاو نیز بسیار خنده دار هستند؛ “یک تردست، بازیگری است که تردستی می‌کند.”

با این حال در حالیکه کارهای جالب زیادی برای انجام دادن وجود دارد، و ولز در به کار بردن آن در میانه فیلم مهارت کافی دارد، اما می‌توان گفت این فیلم کاملاً شخصی است. در دهه گذشته ولز با “ناقوس‌های نیمه شب” مجبور بود از حقه‌های زیادی استفاده کند (او پس فیلمبرداری فیلم‌های صامت در کاور صداها مهارت خاصی به دست آورده بود، و در صحنه جنگ معروف این فیلم مجبور بود از تکنیک‌های مختلف فیلمبرداری ایتفاده کند تا وانمود کند افراد زیادی در آنجا حضور دارند) تا به مشکلات مالی و توقف حمایت تهیه کنندگان غلبه کند.

“ت مثل تقلب” شاهکاری غیرتخیلی است؛ فرضیه این فیلم به مفهوم حقیقت، هنر، و تخصص می‌پردازد، به گونه‌ای که نقش ولز به عنوان فردی راستگو، یک هنرمند و متخصص را تأیید می‌کند.


2. نشانی از شر – Touch of Evil – 1958

“نشانی از شر” به عنوان آخرین فیلم نوآر و آخرین فیلم هالیوودی ولز در نظر گرفته می‌شود و فیلمی تاریک، داستانی اتمسفریک از فساد پلیس در آمریکا و مرز مکزیک است، یکی از بهترین‌های سبک نوآر می‌باشد و اجرای ولز در نقش رئیس پلیس “هنک کوئینلن” در حالی که به جای مدرک جمع کردن و تمرکز برکارش مدام شکلات می‌خورد و سیگار می‌کشد کاملاً استادانه و عالیست.

“شارلتون هستون” به عنوان کارآگاه مواد مخدر “مایک وارگاس” بازی می‌کند کسی که در ابتدای فیلم او را می‌بینیم که جلوی گانگسترهای گروه “گنگی بویز” را می‌گیرد. محل فیلمبرداری در خارج شهر لس آنجلس انجام شد مکانی که ظاهر شهریی ایتالیایی را دارد، و با چراغ‌های نئون و خیابان‌های شلوغش همگان را به خود جذب می‌کند، و خود شخصیت محسوب می‌شود.

داستان به شیوه ولز پیچیده است، و بیش از یک شخصیت اصلی دارد. پرونده‌ای مشترک به وارگاس و کوئینلن واگذار می‌شود که در آن باید بمب گذاری را که مسئول انفجار ماشین فردی بانفوذ است را پیدا کنند، این فرد با نفوذ در سکانس ابتدایی فیلم نیزحضور دارد. وارگاس نقطه مقابل کوئینلن است. اوضاع بین این دو کاملاً پر از تنش است در حالی که وارگاس به دنبال اجرای عدالت است، کوئینلن می‌خواهد عدالت را به روش خودش اجرا کند.

ولز هیچگاه سکانس پایانی را مشاهده نکرد، و پس از اینکه کار تدوین او تمام شد، کارگردان تلویزیونی “هری کلر” به فیلم اضافه شد تا داستان را بهتر تدوین کند و ابهامات آن را از بین ببرد، اما با این وجود “نشانی از شر” یکی از بهترین فیلم‌هاست، و شاید بهترین فیلم در سبک نوآر باشد.

همچنین بخوانید: 10 کارگردان که فیلم‌هایشان بهترین دیالوگ‌های تاریخ سینما را داشته‌اند


1. همشهری کین – Citizen Kane – 1941

“همشهری کین” که معمولاً در صدر بیشتر لیست های بهترین فیلم‌های تاریخ قرار دارد، درباره یک سرمایه دار به نام “چارلز فاستر کین” (برگرفته از “هرست” (Hearst) “ویلیام راندولف”) است، که پس از مرگش از نگاه زبان اطرافیانش گفته می‌شود. یک گزارشگر به نام “جری تامپسون” برای اینکه معنی نهفته در آخرین کلمات او که “شکوفه رز” بود را پیدا کند به نزدیکان کین مراجعه می‌کند؛ همسر سابق الکلیش که کین به اشتباه فکر کرد می‌تواند ستاره اپرا شود، دوست قدیمیش که به دلیل بیماری سلامتیش به خطر افتاده (جوزف کاتن)، شریک تجاریش، همکارش و … تامپسون با همه آنها ملاقات کرد تا بتواند معنی واقعی این کلمه را پیدا کند.

زیبایی فیلم و پیام نهفته در آن این است که آن کلمات هیچ معنای خاصی نداشتند و زندگی یک انسان را نمی‌توان به یک کلمه، یا شی دوخت؛ بلکه اصل ماجرا چیزی است که از او در یادها باقی می‌ماند. هیچ چارلز فاستر کین واحدی وجود نداشت؛ تامپسون با هر کسی که مصاحبه می‌کرد، نسخه جداگانه‌ای از کین را می‌شناختند.

ولز در 24 سالگی خود “همشهری کین” را خلق کرد، و تنها جایزه اسکاری که در طول حرفه‌اش دریافت کرد برای این فیلم بود؛ جایزه اسکار بهترین فیلمنامه، که خودش به همراهی “هرمن منکویچ” نوشته بود. منتقدان این فیلم را نقطه اوج ولز می‌دانند. در حالی که این موضوع تا حدودی صحیح است، از سویی کین سبک خاص ولز را ساخت: زاویه‌های غیرعادی دوربین، صحنه‌های با کانون عمیق، سکانس‌های طولانی، نوردهی سیاه و سفید (تضاد کامل بین نور و تاریکی) و روایت غیر خطی. این بهترین شروعی بود که یک کارگردان خوب می‌توانست داشته باشد؛ این فیلم تنها شروعی قدرتمند نبود بلکه مبتکرانه، جسورانه و سرگرم کنننده و زیبا بود.


امیدواریم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید؛ منتظر شنیدن نظراتتان هستیم!

دیدگاه‌ها

بستن فرم